مگر قرار است

چند سال دیگر زندگی کنیم؟

که این حجم از دلشوره را

هر شب به رختخواب می‌بریم؟

بی‌خیال این مردم

اگر به خودشان باشد

هر شب از مردابی که در آن فرو رفته‌اند

ماهی قزل‌آلا میگیرند

به ما که می‌رسد

کمپین نه به ماهی قرمزشان

گوش «ونگوک » را کر می‌کند

گفتم «ونگوک»

یادم آمد سالها

با (تراس کافه در شب)

همزاد پنداری کرده‌ام

روی یکی از آن صندلی‌های خالی نشسته‌ام

و به آخرین جمله «ونگوک» به «تئو» فکر کرد‌ام

(غم همیشه باقی خواهد ماند)

احساس می‌کنم

«کیشلوفسکی»، دستش را روی شانه‌ام گذاشته

در چشم های من

سکانس‌های فیلم آبی را مرور می‌کند

من

با خودم تصادف کرده‌ام

با دیوار

با ظرف‌های آشپزخانه

با کتاب‌های نخوانده‌

و مدتهاست نتوانسته‌ام گریه کنم

حالا

تلویزیون

«انجمن شاعران مرده» را پخش می‌کند

و من به لبخند «رابین ویلیامز» خیره می‌شوم

و فکر می‌کنم

خودکشی

طعمی شبیه همین لبخند را دارد

زیر لب

می‌گویم

«شاملو»

«فروغ»

«نصرت»

«منزوی»

و خاطرات دوستان در تبعیدم را

مرور می‌کنم

افسوسم لبخند می‌زند

نگاه می‌کنم

چقدر دنیا را، یابو برداشته

و ما چقدر قد آرزوهایمان

دارد کوتاه می‌شود

مگر قرار است چند سال دیگر زندگی کنیم؟

چراغ را خاموش می‌کنم

و حجم بزرگی از دلشوره را

با خود

به رختخواب می‌برم

الهام قریشی