تبليغاتX
سلام همنفس روزهای پائیزی
شعر
 بره بودم درنده ام کردی.................

بین این جمله های معترضه,چشمهامان دروغگو شده اند

عینکت را بزن به چشمانت,دستهامان دوباره روشده اند

 

کوله پشتی درد بر دوشم,چشم خود را بریز پشت سرم

بغض های شکسته مانند , استخوانی دراین گلو شده اند

 

ساده لوحانه عاشقت بودم... ساده لوحانه عاشقم بودی

دست من که نبود این مردم , سینه چاکان آبرو شده اند

 

سیب بر روی گونه ام رویید , تب عشقت انار زاییده

جای پاشویه کردنش اینها, بر تنش مثل یک پتو شده اند

 

سگ گله! چه برسرت آمد,گوسفندی به گرگ تن داده

آه این بره های کوچک هم , گرگهای درنده خو شده اند 

 

برزدی خویش رادلم گم شد,این دروغ نجیب چوپان داشت

بره هامان پلنگ را خوردند, بره ها زود کینه جو شده اند

 

تو زبان مرا نفهمیدی , بوی کافور می دهد این شهر

آفتابی ترین شب عشقست ... اسکلتها سفید مو شده اند

 

|+| نوشته شده توسط الهام قریشی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386  |
 چندیست پاره پاره ام

پدرم گرگهای خون آشام، در نبود تو پاره ام کردند

دخترت سهم گورکن ها گشت؛ به خدا سنگواره ام کردند

 

قصه دزد های دریاییست؛ خنده هایی که تلخ و کشدار است

ماهی سرخ عشق بودم حیف ،زود غرق کناره ام کردند

 

چشمهایم جنون باران داشت؛ عاقد عشق خطبه باطل شد

با کدامین دیازپام امشب ،مست این گاهواره ام کردند

 

عفتم رانبر به زیر سوال ،مش مویم اگرچه غربی بود

دل پاک خدا گواهی داد؛ زود حرف اشاره ام کردند

 

یک نفر دستهای من را بست ؛دستهایم کجا؟ کجاجاماند؟...

آدمکهای کرم خورده پدر، عملا هیچ کاره ام کردند

 

سیب سرخ دلم فرو افتاد؛ یک نفر چوب زد به احساسم

جرم دزدی سیب حوا بود؛ گوش بی گوشواره ام کردند

 

باهمین لاکهای سرخ آبی، بی بهانه به خاک می افتم

این تیمم اگر چه شرعی نیست؛ جانمازی اشاره ام کردند

 

مرشد عشق! آسمان خندید؛ مصر از چاه مرگ بیرون شد

جان دختر زخاک سر بردار؛ گرگها تکه پاره ام کردند...

|+| نوشته شده توسط الهام قریشی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386  |
 بغضم وا نشد من ترکیدم

به زنانگی ، به فنجانهای بی قهوه و........ به حاشیه که همیشه در متن ماند

 

 

آلوده میشوم به نگاه تو ای عزیز

 

ای چشم فصل غسل شده آب را بریز

 

امشب بریز باز خودت را به روی من

 

این ایروتیک نیست گل خوب روی من

 

این ایروتیک نیست عزیزم زنانگیست

 

یک حس مبهم است و یا جاودانگیست

 

ما پاره ایم سوزنمان هیچ نخ نداشت

 

این آهها به جز دو سه قندیل یخ نداشت

 

تو نیستی و قهوه ما تلخ تر شده

 

فنجان فال بینی قهوه ، دمر شده

 

فنجان چقدر حرف نگفته نوشته داشت

 

فنجان قهوه است و یا برگ یادداشت

 

این قهوه خانه ها که پرازحرف مبهم است

 

این فالها برای دل ما کم کم است

 

ما کور می شویم و سمعک ندیده ایم

 

ای گوش سالهاست که عینک ندیده ایم

 

شیطان که فتنه کرد ، شدم عین مادرم

 

حوا شدم،سیب شدم،...،خاک بر سرم

 

ضرب الاجل به جامه شیطان فرو شدم

 

مثل جنین به داخل زهدان فرو شدم

 

هی درد می کشیم بیاور شیاف را

 

آقا ببر ، برای خدا، بند ناف را

 

ما زاده میشویم موذن اذان بگو

 

اشه لنا...شریک لک...ذوالجلال ...هو

 

ما را به جرم پای نداده کفن کنید

 

لا مصبان ... لباس حیا را به تن کنید

 

وارد کنید ، داغ علیه السلام، عشق

 

توی دلم ، خلیفه دارالقیام ، عشق

 

لیوان آب ، والیومم را به من بده

 

خانوم خواب، زود به این چشم تن بده

 

اصحاب کهف، زود بخواب این هلن نبود

 

این شعر ماسکه بودو کسی روی سن نبود

|+| نوشته شده توسط الهام قریشی در جمعه بیست و نهم تیر 1386  |
 مادرم فروغ
شب های شعر خوانی من

                                         بی فروغ

                                                        نیست

                                   اما

                                         تو با چراغ بیا 

                                                                      تا ببینیم  

استاد محمد علی بهمنی

زیباترین کلام در بیتی از استاد بهمنی نهفته بود کار انقدر زمزمه شده بود که گمان نمیکردم نیازی به ذکر نام استاد باشد اما با توبیخ شدید اساتیدم رو به رو شدم

باری به هر ترتیب  مادرم فروغ و استاد بهمنی تواما پت اول وبلاگم را گل باران کردند و اگر خرده ایی است شرمسارم

|+| نوشته شده توسط الهام قریشی در جمعه یکم تیر 1386  |
 سوگل جان
 

 به سوگل آرزوهای به دنیا نیامده

 

سلام سوگل خوبم ،غریب بی بابا

بخواب دختر نازم ،لالا لالا لالا

منو نوازش موهای فرفرت عشقم

نپرس دخترکم که ،کجاست؟کو؟بابا

سوال پشت سوال و، نگاه پر دردت

شکسته میشود از،چشم نازکت،ما ما

تو و تبسم تلخ ولبان شیرینت

دو دست کوچکت و انتظار بی فردا

شب است دخترکم،چشم خوشگلت باز است

بخواب بین بغل های خسته ام حالا

بخواب روی دوپایم،تکان،تکان آرام

بخواب بلکه بیاید بخواب تو بابا

برای سوگلکش تا سپیده می خواند

صدای یخ زده مادری تک و تنها

صدای باد عزیزم ،بخواب بابا نیست

دگر نمی شنوی تو، صدای پاها را

***

پرید پشت خیالی که سخت نامرد است

پدر ندید ترا، دختر گلم، حتا

بخواب سوگل خوبم ،غریب بی بابا

بخواب دختر نازم ، لالالالالا

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام قریشی در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 
 
بالا