|
|
|
| (مرا بگیر درآغوش لعنتیت عزیز که گریه های من از شب بزرگتر شده است)*
درود بر شما ودرود بر زخم هایی که دورم را میگیرند شاید یک روز به خودم بیایم و ببینم زخمی تر از زخم شده ام
(باران به شیشه میزند از چشم های من حتی نمیرسد به خودم هم صدای من)*
که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است حرمت نگه دار گلم این روزا دیگه کارد از استخونم هم رد شده و به جیگرم رسیده خیلی خسته م از آدم هایی که لبخند میزنند اما تو ذهنشون طناب دار می بافند خیلی خسته م از خودم که یاد نگرفتم متنفر باشم،یاد نگرفتم از حقم دفاع کنم،یاد نگرفتم قبل از اینکه حرفمو بزنم اشکم نریزه رو گونه هام خیلی خسته م وقتی رو دیوار دلم با تیغ دوستی یادگاری می کَنن خیلی خیلی خیلی خیلی دلم گرفته از خیلی ها اونهم آدمهایی که. . . (خسته شبیه در صدی از احتمالها بس کن!نپرس! خسته ام از این سوالها)*
حالا میرم تو لاکم شاید یه بچه بازیگوشی از سر شیطنت پرتم کنه تو سیاره ایی که بتونم اونجا بدون ترس همه رو دوست داشته باشم اما تا اون روز . . . بغضمو میگیرم دستمو این شعر صائب ُ زمزمه میکنم روزی که برف سرخ ببارد ازآسمان بخت سیاه اهل هنر سبز میشود
و روز هامو اینطوری دور میریزم . . .
(شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد)*
اما. . .
با احترام به سکوت استادم(دکتر سید مهدی موسوی)* این تکه پاره تقدیم به بغض هایی که در گلو خفه شده اند . . .
همه سهمم از تو این بوده که مرا در خودت خفه کردی که مرا در خودت شبی کُشتی سهم دستان ملحفه کردی
چپ ترین دنده ات گناهم شد دنده های لجم شکسته شده همه سهمم از تو این بوده بالشی که از اشک خسته شده
سهم من را به دیگری دادی پشت خطم چراغ ها قرمز تو در سبز باغ من بودی ودر سبز باغ ها قرمز
وسط حرف های سر بالا وسط اضطراب یک گوشی سرمن گیج می شود هر شب گیج در خواب های خرگوشی
بین جیب لباس خاطره ات من به دنبال عشق میگشتم حرفهای مرا نمی فهمی؟ بازهم کر شدست بالشتم
یک فلاش بک به کافه خسته چند شنبه و رأس ساعت چند... یک فلاش بک به لحظه اول دلهره بین شوری لبخند
پشت میزی که عاشقم بودی مثل یک بستنی پر انبه آب میشد تمام احساسم زود آتش گرفت این پنبه
دستهای تو داغ مثل اُتو دامنم بین دستهایت سوخت لحظه آخری که می رفتی چشمهایت زبان من را دوخت
می روم توی خواب یک خرگوش در کلاهی که بر سرم رفته میروم تا که گم کنم خودرا وسط روزهای یک هفته
رد شدم از چراغ قرمز ها سهم دستان ملحفه شده ام همه سهمم از تو این شده است که خودم در خودم خفه شده ام
+
تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:31 نويسنده الهام قریشی
|
|
|