بین این جمله های معترضه,چشمهامان دروغگو شده اند
عینکت را بزن به چشمانت,دستهامان دوباره روشده اند
کوله پشتی درد بر دوشم,چشم خود را بریز پشت سرم
بغض های شکسته مانند , استخوانی دراین گلو شده اند
ساده لوحانه عاشقت بودم... ساده لوحانه عاشقم بودی
دست من که نبود این مردم , سینه چاکان آبرو شده اند
سیب بر روی گونه ام رویید , تب عشقت انار زاییده
جای پاشویه کردنش اینها, بر تنش مثل یک پتو شده اند
سگ گله! چه برسرت آمد,گوسفندی به گرگ تن داده
آه این بره های کوچک هم , گرگهای درنده خو شده اند
برزدی خویش رادلم گم شد,این دروغ نجیب چوپان داشت
بره هامان پلنگ را خوردند, بره ها زود کینه جو شده اند
تو زبان مرا نفهمیدی , بوی کافور می دهد این شهر
آفتابی ترین شب عشقست ... اسکلتها سفید مو شده اند
|
+| نوشته شده توسط
الهام قریشی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386
|